همه چیز اتفاق افتاده و اکنون زمان اتفاق نیفتادنِ چیزهاست

۲۶ مطلب با موضوع «اولئک الحشاشین» ثبت شده است

02:52

یک شالیزار ابرو داشت پشت چشم هاش؛ هاشور پرپشت روی بوم، نفس می کشید، لبخندش حتی؛ خونِ دویدۀ توی گونه هاش، می دانست، یقین داشتم که می دانست، چطور میشود زنی، این چیزها را نداند؟ این چیزها را نفهمد و عصر پاییزش را، میان رخوت دست کسی؛ که چیزی از ابرو نمی داند، حرام کند؟
چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

02:01

مثل سگ بو می کِشه اومدنِ یاشارُ، یاشار که از ایران رفت، یه مدت گم گور شد، بعد خبرش رسید که با یه ارمنی نامزد کرده، از اون شنیده ها یه بچه موند دستش، عاشق یاشار بود، عاشق ماتیک صورتی، اسم دخترشُ یادم نیست
سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

01:52

مثل گلابی لهیده افتاده بود رو صندلی، سینه هاش از پشت تیشرت شبیه لوگوی وایو بود، ریش هاشُ نزده بود و شیشۀ عینکِ بیضیِ نیم فریمش، مثل استنس های سوء پیشینۀ ژاندارمری، پُرِ لکِ انگشت بود، همون طور رخوتی و پیه سوز و عرقناک انتظارشُ کشیده بود؛ یه دوازده ساعت تمام، نگفته بود نیومده، خونه اش ولی بوی کثافت میداد، کثافتِ درموندگی وابستگی، بوی عرق و شاش موندۀ کنار کشاله، عق میزد همه چیز دور و برش، چشم هاش سرخ بود، سرخ رگ دار؛ تارعنکبوتی، شیشه-تَرکی اون فرمی، من یکی عقم هم بگیره از هرچی و هر کی و هرجا، یه آخی حیوونیِ آماده واسه گریه کرده ها دارم، پاشدم، دوبار خوردم به لبه، چایی سازشُ روشن کردم ولی
پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

01:42

زن مقلّب القوب بود؛ محوّل الاحوال، عشقِ تابستانی شهیار بود؛ بی وعدۀ فردا، بی وعدۀ گوش ماهی ها
پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

01:34

عصرها که می اومد توو حیاط وسط حرف‌ها سرک بکشه، یه دو نخ سیگار هم میرسوند دستمون. زورم می‌گرفت قدیم‌ها از دامنش، راه رفتنش، از این که میتونه من و برادرش و دوست پسرشُ همزمان درک کنه. اماخب توفیری هم نمیکرد. شده بود شکل جیرۀ سیگار هر روزه‌اش. باهاس می بود. وقتی نبود عصرها یه چیزی کم داشت؛ یه چیزی مثل دامنش، حالت دلداری دادنش، گاهی وقت‌ها هم؛ فقط همون راه رفتنش
جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

01:21

بعضی ها مثل سگِ بسته نگاه می کنند، کشدار و با حرکت گردن، سنگینی نگاهشونُ حس می کنی و وقتی برمی گردی و نگاشون می کنی، توی صورتت واق می کنند، بعضی ها نگاشون یه جور ادای دینه، ادای دین به منظرۀ پشت سرت، یه جوری نگات می کنند که باید حتما برگردی و به پشت سرت نگاه کنی، یه عده اما عقاب اند، از پشت عینک آفتابی شکارت می کنند، تو ولی، مثل ماهی سرد و مبهوتی، مثل زل زدن مرده به سقف، به آدم نگاه می کنی
سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین