۲۶ مطلب با موضوع «اولئک الحشاشین» ثبت شده است
از همانهاست که سال نوی میلادی لباس رنگِ سال می پوشند، عینک آفتابیشان را به موهایشان می زنند و وقتی کیفهای عجیب و غریب دست می گیرند؛ دست چپشان شبیه هفت می شود، شیرینی دوست ندارد، چای را توی لیوان خودش می خورد و اصرار دارد که مغرور به نظر برسد، با این حال برای من که آدمِ بیسیاستی هستم، با خیلی از زنهای دیگر این روزها تفاوتی ندارد
بوی فرمالدهید میداد بوی شیشۀ دهان گشاد، بوی اکسید شدن؛ زنگ زدگیِ فلزِ قفسه ها و ردّ نوارچسبِ پهنِ روی شلف ها، بوی روپوش سفیدی که شستن چندباره هم نتوانسته باشد ته ماندۀ ردِّ لکّه هایش را پاک کند، حالت نداشت؛ با چهره ای رنگ پریده و پوستی نازک و کشیده، امپایاژی رها شده و نیمه کاره بود، ته مزۀ رزین میداد، اندکی تلخ و گس میزد -مثل چشیدنِ چای داغ در لیوان یکبار مصرف- ذائقه را معذّب میکرد، اما صدا داشت، صدایی که طنین می انداخت، صدایی که با تاریکیِ انتهای راهرو با وِز وزِ فلورسنت در هم می آمیخت و انعکاسِ نور سفید در مردمک هایش؛ می مرد و زنده می شد
واسه سلامتی خوب نیست، سکوت نفرت بارُ با همین یه جمله پر میکنه، جمعه اگه باشه؛ یه نخ روشن می کنه میره پشت پنجره، اسمشُ نگفته هنوز
مثل فوم شیر بود، سرگل پنبه؛ نرم و سفید، رو لبت میموند وقتِ بوسیدن، نصفِ صورتی ناخن هاش سفید میشد وقتی، انگشتاتُ اونطوری فشار میداد، چش هاش اشکی بود؛ از این اشک حلقه ای ها، یجوری نازک بود پوست تنش، که نبض خون توی رگ هاشُ میشد دید، انگشتمُ که ول کرد، تو دلم بهش گفته بودم که تو هم یاد میگیری یه روز، یاد میگیری که اینطوری نخندی به غریبه ها؛ نذاری ماچت کنن، تو هم آخرش دندون در میاری، تو هم آخرش میدری، تو هم یه روزی آخرش، ریملِ خیست؛ سُر میخوره رو گونه هات
لب نداشت، مثل این بود که یکی، لبۀ کند چاقو رو گذاشته باشه رو لُپ هات
مطمئن نیستم با چه آدمی طرفم، فقط میدونم که تعمدا زبونۀ کفششُ از دمپای شلوار جینش بیرون میذاره، ساعتشُ دور مچ دست راستش می بنده و ادکلنش، بوی کلوچۀ فومن میده
یجوری ازت میره که نمی دونیش، که نمی فهمیش؛ مثل زبونه های آتیشی که از هیزم میره، یکی هم هست مثل این؛ که تا خاکسترت نکنه، نه می دونیش؛ نه می فهمیش
چشم هاش یجوری بود که اگه بغل انگشت شستتُ می شد بکشی روش، صدای ملامین شسته میداد
مکث می کردی؛ وقتی به خنده می افتاد، آن قدر که سیگار، کنج لبت خیس می شد و روشن نمی شد
نیزار روی آب بود؛ تن سبز و دل تهی، آخ که نمی آمد؛ به آشکارِ لبخندش، به تنِ سرد دست هاش، به رودی که فرو می ریخت هر بار هر بار هر بار؛ میانِ وسعت دریا، اسکله داشت پشت چشم هاش؛ مهِ آرامِ پشت پلک، ریز ریز خرده چوب ها، بطری های خالی آب، ردِ جا ماندۀ کفش ها، صدف صدف صدای دریا می داد؛ صدای بسترِ رود، صدای پرنده ای؛ که میان نیزار می دود