همه چیز اتفاق افتاده و اکنون زمان اتفاق نیفتادنِ چیزهاست

۲۶ مطلب با موضوع «اولئک الحشاشین» ثبت شده است

10:12

از همان‌هاست که سال نوی میلادی لباس رنگِ سال می پوشند، عینک آفتابی‌شان را به موهایشان می زنند و وقتی کیف‌های عجیب و غریب دست می گیرند؛ دست چپ‌شان شبیه هفت می شود، شیرینی دوست ندارد، چای را توی لیوان خودش می خورد و اصرار دارد که مغرور به نظر برسد، با این حال برای من که آدمِ بی‌سیاستی هستم، با خیلی از زن‌های دیگر این روزها تفاوتی ندارد
يكشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۰
اولئک الحشاشین

10:00

بوی فرمالدهید میداد بوی شیشۀ دهان گشاد، بوی اکسید شدن؛ زنگ زدگیِ فلزِ قفسه ها و ردّ نوارچسبِ پهنِ روی شلف ها، بوی روپوش سفیدی که شستن چندباره هم نتوانسته باشد ته ماندۀ ردِّ لکّه هایش را پاک کند، حالت نداشت؛ با چهره ای رنگ پریده و پوستی نازک و کشیده، امپایاژی رها شده و نیمه کاره بود، ته مزۀ رزین میداد، اندکی تلخ و گس میزد -مثل چشیدنِ چای داغ در لیوان یکبار مصرف- ذائقه را معذّب میکرد، اما صدا داشت، صدایی که طنین می انداخت، صدایی که با تاریکیِ انتهای راهرو با وِز وزِ فلورسنت در هم می آمیخت و انعکاسِ نور سفید در مردمک هایش؛ می مرد و زنده می شد
شنبه ۴ دی ۱۴۰۰
اولئک الحشاشین

09:06

واسه سلامتی خوب نیست، سکوت نفرت بار‌ُ با همین یه جمله پر میکنه، جمعه اگه باشه؛ یه نخ روشن می کنه میره پشت پنجره، اسمشُ نگفته هنوز
جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶
اولئک الحشاشین

07:57

مثل فوم شیر بود، سرگل پنبه؛ نرم و سفید، رو لبت میموند وقتِ بوسیدن، نصفِ صورتی ناخن هاش سفید میشد وقتی، انگشتاتُ اونطوری فشار میداد، چش هاش اشکی بود؛ از این اشک حلقه ای ها، یجوری نازک بود پوست تنش، که نبض خون توی رگ هاشُ میشد دید، انگشتمُ که ول کرد، تو دلم بهش گفته بودم که تو هم یاد میگیری یه روز، یاد میگیری که اینطوری نخندی به غریبه ها؛ نذاری ماچت کنن، تو هم آخرش دندون در میاری، تو هم آخرش میدری، تو هم یه روزی آخرش، ریملِ خیست؛ سُر میخوره رو گونه هات
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

07:56

لب نداشت، مثل این بود که یکی، لبۀ کند چاقو رو گذاشته باشه رو لُپ هات
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

06:45

مطمئن نیستم با چه آدمی طرفم، فقط میدونم که تعمدا زبونۀ کفششُ از دمپای شلوار جینش بیرون میذاره، ساعتشُ دور مچ دست راستش می بنده و ادکلنش، بوی کلوچۀ فومن میده
شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

06:43

یجوری ازت میره که نمی دونیش، که نمی فهمیش؛ مثل زبونه های آتیشی که از هیزم میره، یکی هم هست مثل این؛ که تا خاکسترت نکنه، نه می دونیش؛ نه می فهمیش
شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

05:09

چشم هاش یجوری بود که اگه بغل انگشت شستتُ می شد بکشی روش، صدای ملامین شسته میداد
سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

04:37

مکث می کردی؛ وقتی به خنده می افتاد، آن قدر که سیگار، کنج لبت خیس می شد و روشن نمی شد
سه شنبه ۷ دی ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین

04:21

نیزار روی آب بود؛ تن سبز و دل تهی، آخ که نمی آمد؛ به آشکارِ لبخندش، به تنِ سرد دست هاش، به رودی که فرو می ریخت هر بار هر بار هر بار؛ میانِ وسعت دریا، اسکله داشت پشت چشم هاش؛ مهِ آرامِ پشت پلک، ریز ریز خرده چوب ها، بطری های خالی آب، ردِ جا ماندۀ کفش ها، صدف صدف صدای دریا می داد؛ صدای بسترِ رود، صدای پرنده ای؛ که میان نیزار می دود
چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵
اولئک الحشاشین