همه چیز اتفاق افتاده و اکنون زمان اتفاق نیفتادنِ چیزهاست

۲۶ مطلب با موضوع «اولئک الحشاشین» ثبت شده است

04:10

دربارۀ این آدم یک پیش‌بینی واضح دارم. اینکه همیشه در حدّ سلام احوالپرسی میماند. لیکن یک روزی هم می‌آید که زنگ میزند و آدم می‌رود بدون سلام احوالپرسی بغلش میکند. به حرف‌های وسط گریه هایش گوش میدهد. خداحافظی میکند و دست در جیب و با پای پیاده؛ برمیگردد خانه
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

03:44

از همان هاست که روی هوا روبوسی میکند و صدای ماچ کردن هم در می‌آورد؛ اومماه. بیش از اندازه از تادا و داع استفاده میکند. اساساً زبان بدنش زیادی دراز است. شیطنت دلتنگ کننده ای هم ندارد. از آن دست شیطنت‌ها دارد که آدمش انگار دارد زور میزند که کمی سرزنده تر از حالت معمولش بنظر برسد. شوخی های رکیک و مبتذلش هم به ندرت گوشۀ لبخندت را باز میکند. یک ترکیب عجیب و غریبی است از همۀ آن چیزهایی که دوست ندارم. با این همه، از خودش زیاد بدم نمی‌آید
يكشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

02:37

ماهونی به رنگ گیسوهایش نه می‌آید و نه می‌رود و نه می‌ماند. جور دلپذیری نامرد است. تنها می‌ایستد؛ پشت به کابینت‌ها. نیمرخ؛ زیر نور زردِ هالوژن‌ها. کمی مکث میکند. کمی این پا و آن پا میکند. آنوقت حرف‌ها را می‌پیچاند و مثل گوله برف، پرت میکند توی صورت آدم
سه شنبه ۹ آبان ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

01:31

قیافه اش خیلی ترکه. منظورم از این ترک دریانی ها نیست؛ کس و کار اناثِ سوپر مارکتی ها که آخر شب‌ها پشت دخل میشینن و به غیر تورک ها چپ چپ نیگا میکنن. منظورم از اون ترک پوستری هاست؛ کاتالوگی ها. از اون قیافه تکراری های ترک که روی جلد صابون هاست، روی جعبۀ بالشت های طبی. همونا که چشم هاشون رو با لبخند میبندن که مثلاً من خوابم. روتین پوستیم خوب بوده که الان وسط خواب، صورتم شبیه شکم دو تولیره
سه شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

01:17

خوب میدانم که چرا هست و خبر دارم که چرا نمی‌تواند باشد. با این همه، پایان یافتنش را مچاله کننده و حزن انگیز می‌بینم. آن سوتر اما خودش ایستاده؛ خندان زیر آفتاب. با موهایی که باد به آرامی پریشانش میکند - درست مثل وقتی که نسیم، آهسته در میان مزرعۀ ذرت میلغزد- یکسره تابستان است. صدای زنجره میدهد، صدای هلهلۀ برگ‌های زیتون و در آغوش کشیدنش، شباهت بسیار دارد به پریدن میان پنبه زار، به شیرجه زدن توی رودخانۀ پشتِ خانۀ کودکی هایم؛ آن هم درست بعد از آخرین امتحانِ آخرین روز خرداد
جمعه ۲ تیر ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

01:01

زیبا میخندد. هر بار هم که میخندد، خیلی زود گوشۀ لب پایینش را گاز میگیرد. یک مکثِ بجا در ارائه. انگار دنیا سزاوار آن نیست که برای لحظاتی طولانی‌تر از این، محو تماشای خنده هایش شده باشد
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

00:51

از آن زن‌هاییست که برای دیده بوسی یا تشکر، با لبخند ابرو بالا میندازند. یکجوری که انگار اوه متوجه حضور تو هم شدم اما آنقدرها اهمیتی نداری که لب‌هایم را از هم باز کرده باشم
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

00:15

وی که تا پیش از این مقنعه اش را برای سال‌ها به پوست سرش دوخته بود، حالا تاپ لس نشسته و دارد نقد دگماتیسم میکند
سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۴۰۲
اولئک الحشاشین

10:50

آدم بیچاره ای بود، شب ها از فرط خشم فریاد میزد، بعد بی آنکه چیزی را عوض کرده باشد، تا صبح از دردِ گوش هایش نمی خوابید
پنجشنبه ۲۵ فروردين ۱۴۰۱
اولئک الحشاشین

10:24

مثل راننده‌های خطی که دستۀ اسکناس را توی دست چپ‌شان لوله میکنند و با انگشت کوچکِ همان دست، دستگیرۀ در را به داخل می‌کشند، از جا بلند شده بود و فریاد زده بود آزادی! یک نفر! بعد هم بی‌هوا، تاپ مچاله را پرت کرده بود توی صورتم
جمعه ۱۳ اسفند ۱۴۰۰
اولئک الحشاشین