۲۷ مطلب در بهمن ۱۴۰۲ ثبت شده است
خداحافظی نکردن هم یکجور خداحافظی است. فقط بیشتر درد دارد. یک درد مضاعف تری دارد نسبت به خداحافظی ساده. مثل مردن است در بیخبری. خیلی فرق دارد که آدم توی بیمارستانی بمیرد که توی لابی اش دوتا رفیق دارد با اینکه جنازه اش پشت پلههای فرار ساختمانی افتاده باشد که حتی توی شهر خودش هم نیست
یکجوری با تعجب گفت که وای! شما باقالی پلو رو با مرغ میخورید؟ که انگار به ارشمیدس گفتهای آب قطع است. حالا تویی که همۀ باقالی پلوهایت را با گوشت خوردهای، عن کدام کونی شدی که ما نشدیم؟ مردم به قحطِ افتخار افتاده اند. در یک استاندارد جدید، یکهو میبینی طرف دارد به یک چیزی مباهات میکند که اساساً نباید به آن چیز حتی فکر میکرد. نکتۀ قشنگ ماجرا اینجاست که توی دنیای واقعیِ همین آدم و رفقایش، یکی مثل من با نصف زور زدنهای اینها، دو برابر بهتر از همینها دارد زندگی میکند. اگر مسابقه باشد و عقل معاش لحاظ بشود و کیفیت زندگیِ زیسته را قرار باشد که به روی هم بیاوریم، دست کم سه پرس باقالی پلو با گوشت از تو جلوترم. تویی که سقف آرزوهایت آبجوی پنج یورویی است و تا حرفش پیش میآید زرش را میزنی که من که دارم میروم و همه چیز آنجاست و ریدم به همه چیز این مملکت، بهتر است که بعد از این دربارۀ بیکن و لابستر اظهار نظر بکنی. اظهار نظر دربارۀ آبگوشت و اشکنه و باقالی پلو را هم بگذار برای ما دوزاری ها. معلوم است که میشود باقالی پلو را با مرغ خورد. اتفاقاً خیلی هم خوشمزه است. حالا خوب شد از دهنم نپرید و نگفتم که من باقالی پلو را با تن ماهی هم میخورم. آنوقت دیگر حتماً میخواست دور افتخار بزند و زنگ بزند به یکی که بیاید و دستش را به نشانۀ پیروزی ببرد بالا
از صبح نشستهام و سر خودم را با همین دری وری ها گرم کردهام. از همین تست های شخصیت شناسی و خودشناسی و اینها. نتیجۀ آزمون اول این بود که من زئوس هستم. بعد هم توضیح داده که زئوس ها چه شکلی اند. هرچقدر هم که بیشتر توضیح داده، بیشتر معلوم شد که هیچ شباهتی به این الاغ اساطیری ندارم. یعنی آدم برود تنگ کند آن همه سؤال را جواب بدهد و آخرش دوباره مثل کنکور کارشناسی، هرچی شک بین دو گزینه بوده را کلاً غلط بزند و یک نتیجه اینجوری گیرش بیاید که هیچ -یعنی مطلقاً و ابداً هیچ- شباهت ندارد به خودش. بهرحال سنگ مفت بود و گنجشک مفت. با خودم گفتم یک تست دیگر را امتحان میکنم. شاید آخرش این یکی به من بگوید که بالاخره کی هستم چی هستم چهجوری هستم. خیلی جالب است. آدم پیش خودش میداند چه گهی است اما وقتی هورسکوپش یا تراپیستش یا تحلیل نتیجۀ آزمونش به او میگویند تو فلان گه هستی، حسابی ذوق میکند و غافلگیر میشود. انگار باورش نمی شده که خودش را میشناخته. یک قدری سبک سنگین کردم. دست آخر هم دست گذاشتم روی مایرز بریگز. آن هم چون زیاد میبینم که توی بیو -بایو یا بویی یا حالا هر تلفظی که مکدرتان نمیکند- خیلیها نوشته فلان تیپ. چرا من چهارتا حرف خودم را پیدا نکنم؟ نشستم یک ساعت تست زدم. آخرش مشخص شد که برای نمایش نتیجه باید پول بدهم. یکبار دیگر صفحه را رفرش کردم گفتم شاید نظرش عوض بشود. نشد. طبیعتاً پول هم ندادم. یاد حرف یلدا افتادم. رفتم سراغ تست هوش. دوست داشتم بدانم بهرۀ هوشیام که سابق فلان قدر بوده، حالا و اینروزها چند است؟ یک عدد برای مقایسه، بالاخره از هیچی که بهتر است -مثل داستان این آدمهای چاقی که هر صبح ناشتا میروند روی ترازو و با چند گرم تغییر، چهره هاشان شادتر یا غمگین تر می شود- یادم بود که این بار حتماً اینطوری سرچ کنم که تست هوش بعلاوۀ رایگان. یک سایت محقری بالا آمد. خیلی محقرانه شروع کردم به جواب دادن. حقیقتاً از وسط هاش دیگر کاسۀ چشمم درد گرفت. هی عکس و تصویرها بیشتر شبیه طرح و نقش باتیک میشد. شبیه گل بوته و بته جقه و اسلیمی و هکذا مدام شَلخته تر میشد و دایره ها مثل آن سکانس از ورتیگوی هیچکاک، توی کاسه چشمم چرخ میخورد. نهایتاً تصمیم گرفتم مابقی هرچه سؤال مانده را بزنم گزینۀ یک. بعد با خودم حساب کتاب کردم که چون نصف سؤالها را با مداقه جواب داده بودم، عدد نتیجۀ نهایی را ضربدر دو میکنم که بشود عیار هوش و نبوغم. بله. خوشبختانه جزو اورانگوتان ها هستم. نوشته با آموزش یک سری مهارت ها زندگیام روال میشود. یک لینک هم زیرش داده بود به مرکز مشاورۀ خودشان. یک خانوم خوشحالِ عمرا دکتری هم داشت توی عکس میخندید که چطوری اوری؟ سر خاراندم و موز پرت کردم -این هم یک اگزجرۀ سفارشی دیگر برای منتقد ناشناس عزیز- تمام این کارها را کردم و باز که ساعت را چک میکنم، می بینم هنوز سه ساعت مانده به ظهر. مرده شور صبح جمعه را ببرد و البته عصر جمعه را و همینطور کل هفته را. یک هفته است مریضم. عنقم. کلافه ام. صبح توی روشویی شاشیدم. بعد زیر دوش چرت زدم. بعد هم با حولۀ خیس دراز کشیدم کف اتاق. به شکمم نگاه کردم. به شکم گندۀ کثافتم. دوبار زیر کتری را روشن کردم. باز خاموش کردم. معلوم شد به تاوانکس حساسیت دارم. تلویزیون کوفت هم ندارد. دل و دماغ فیلم دیدن ندارم. غر ندارم. سرفه ندارم. گرسنهام اما اشتها ندارم. حالا چی خوزه؟ یک ناهار خوب. یک ناهار خوب همه چیز را برمیگرداند سر جای خودش. بلند شو مرد. بلند شو زئوس. به یک ناهار خوشمزه فکر کن. امروز هم میگذرد. این کثافت هم آخرش تمام میشود
فکر میکنم که دیگر باید مثل یک ماهی چشم مرده و رو به موت بروم بایستم گوشۀ آکواریوم. خودم را توی یکی از این تزئینیها یا برگ و خزهها گیر بیندازم. دوست ندارم آنقدر زود روی آب بیایم. بنظرم اینطوری کمتر دلم میگیرد. کمتر غصه میخورم برای خودم که چطور به پهلو افتادهام و آب، دارد مرا به آسمان پس میدهد
مضحک این است که پروکروستس دارد با داس توی دستش، حمله به مرد پوشالین را نقد میکند
دربارۀ این آدم یک پیشبینی واضح دارم. اینکه همیشه در حدّ سلام احوالپرسی میماند. لیکن یک روزی هم میآید که زنگ میزند و آدم میرود بدون سلام احوالپرسی بغلش میکند. به حرفهای وسط گریه هایش گوش میدهد. خداحافظی میکند و دست در جیب و با پای پیاده؛ برمیگردد خانه
دلم برایت تنگ شده. خیلی عجیب است. آدم وقتی این جمله را به زبان میآورد آنقدرها فرقی ندارد با گفتن صبح بخیر یا عصر بخیر و یا احوالپرسی دوتا همسایه با هم. اما همین که این چندتا کلمه را می نویسید، اوضاع کاملاً عوض میشود. یک اثر غریبی میگذارد روی قلب آدم. انگار قلب آدم را مچاله میکند. انگار توی همین چند کلمه یک خیلی دوستت دارم هم هست. یک ببخشید غلط کردم هم هست. یک بیا توی بغلم هم هست. یک کاش امروز سر کار نروی هم هست. یک شب میآیم دنبالت هم هست. یک چه چشمهای قشنگی داری یا چقدر دست هایت را دوست دارم هم هست. یک اگر ولم کنی گریه ام میگیرد هم هست و آدم همه این ها را خلاصه کرده توی فقط چند کلمه؛ دلم برایت تنگ شده. بسیار هم تنگ شده. کار دیگری هم، از دستم برنمی آید
وحشتناکه. گاهی چنان دقیق و با جزئیات به یاد میارمت که انگار زمان متوقف شده. انگار هنوز اونجام. انگار هنوز همون روزهاست. اونقدر واضح همه چیز در من زنده میشه که قلبم رو مچاله میکنه، دست و دلم رو میلرزونه. این چیزی که میگم خیلی فرق داره با به یاد آوردن. این دقیقاً دوباره توی همون لحظه بودنه. یک چیز عجیب و هولناکیه. هلاکِ قطعی من اصلاً همینه. یجوریه که دقیقاً یادم میاد که چه صدایی از توی کوچه می اومد. کی داشت حرف میزد. زیرنویس تلویزیون چی بود. تندی بوی سیگاری که تازه توی زیرسیگاری مچاله اش کرده بودم چقدر بود. موهات بوی کدوم شامپو رو میداد. چی تنت کرده بودی. چندتا و کدوم ظرف ها توی سینک نشسته مونده بود. کدوم لباس افتاده بود روی کجای کاناپه. قرار بود عصرش بریم کجا و شبش کی بیاد و مزه چی بیاره و الی آخرش. همه چیز مثل یک دژاووی کثافت، یهو واضح و دقیق و قابل لمس میشه؛ اون هم بعد از بیست سال آزگار. گاهی چنان این حضور زنده ات به دلشوره میندازتم که دلم میخواد توی تخت پهلو به پهلو بشم و یجوری رو برگردونم که انگار هنوز هستی هنوز کنارم خوابی. هنوز گذاشتم که همۀ پتو رو کشیده باشی دور خودت. بعد اونوخ محکم بغلت کنم و چشم ببندم و وسط نفس کشیدن ها به شکل نوازش کردن دست هات فکر کنم. آه که من چقدر دوستت داشتم زن! و چه حیف که پاره پاره های تو رو هر بار تیکه تیکه از تن یکی دیگه گدایی کردم و سر همش کردم و یک وهمِ هرزه از پاره های همه آدمهای بعد از تو بیرون کشیدم که واضح بود که نمیشه بجای تو دوستش داشت. من باید به همین لحظههای کوتاه حضورت، به همین دلتنگِی دلهره آورت اکتفا میکردم همه عمر. اما ترس! این ترس از بی طاقت شدن، این ترس همیشگی من از احتمالِ بیاختیار شدن، تو رو در من رقیق کرد. خودم رو رقیق کرد. منُ کشت و تو رو کشت و دور و بری هام هم کشت
حالم هرطور که باشد شنیدن صدای چک چک باران روی کلاه کاپشنم را دوست دارم. لی لی کردن روی چاله- آبها را دوست دارم و کاملاً برایم مقدور است که بی توجه به آدمها و یا موی سفید کنار شقیقه هایم، برای ابرها زبان در بیاورم و اجازه بدهم که آسمان، قطره قطره بچیکد روی زبانم
بعضی وقتها هوس خاویار میکنم. همانطوری که یک نفری هوس همبرگر دوبل میکند یا هوس میکند دمپای شلوارش را بکند توی جورابش. خاویار شیلات را که باید بعد از عید سفارش داد. این پرورشی ها و یخچالیها هم هوسم را نمیخواباند. اینکه شما بابت تخم یک کسی پول گزاف بدهی و بدانی که آن کسی که داری تخمش را میخوری خودش هم اهلی بوده و مثل تولهسگِ لوس تیمار میشده، حسابی سرخوردهات میکند. آدم لازم است که تخم آزادگان جهان را بخورد یا دست کم تخم آنهایی را روی چیپس و زردۀ تخممرغ بگذارد که متعلق به آبهای آزادند. غیر از این اگر باشد چرا باید پول بدهد برای یک چیز نرم و لزجی که بوی فرج ماهی و آب شور دریا میدهد؟ بلوگا پرورشی یک میلیون و هفتصد هزار تومن، چیپس ساده پانزده هزار تومن، سرجمع یک میلیون و هفتصد و پانزده هزار تومن. عوضش میشود همبرگر سفارش داد. نزدیکترین فست فود به آدرس شما؛ چهارتا و نصفی ستاره دارد. میبینی مرتضی؟ هیچ فروشندهای هیچوقت پنج تا ستارۀ کامل نمیگیرد. شکمبارهها حتی روی تکستاره کردن فروشندهها هم، به توافق نمیرسند. همه چیز وسط است. همه در ابراز عقیده نصفه هستند. همۀ همۀ همه چیز در دنیا جانب احتیاط را ول نمیکند. با سیبزمینی و نوشابه میشود دویست و هفتاد و چهار هزار تومن. میشود پنجاه رویش بگذارم و کباب بگیرم؛ سالمخوری در وعدۀ رقّت. چرا؟ چرا؟ چرا باید اینطور به فاک میرفتیم؟ یادم باشد که یک قدری هم پول کنار بگذارم برای تئاتر. به اندازۀ دوتا بلیط. تیوال را بالا پایین کردم؛ سه تا نمایش توی سه سالنِ متفاوت. بنظرت کدام یکی را باید بروم؟ تو اگر بودی، کدامیکی را میرفتی؟